باسمه تعالی: سلام علیکم: در توحید ذاتی نظر به وجودِ عالم و نسبت آنها با خدا است و نه صفات و فعلِ آنها. بد نیست در این مورد سری به کتاب «شرح اسماء حسنی» که روی سایت است بزنید. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: در کتاب «جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر » عرض شده است این افراد با جنّیان ارتباط دارند آنهم با جنّیانِ شرور، و هیچ نتیجهای برای افراد ندارند. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: روح جوانان ما حقیقت انقلاب را در افق آیندهی خود و ملتشان مییابند. این تنگنظریهای ما است که آنها را از ما فاصله داده است. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: شاید جمعِ این دو در کنار هم باشد. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: موضوع بسیار خوبی است. راهکارِ صحیح آن است که با توجه به این موضوع، تفسیر المیزان را در مقابل خود قرار دهید و در حدّ امکان از ابتدا با نظر به موضوعِ مورد نظر آن را دنبال فرموده و به یادداشتهای خود در همین رابطه ادامه دهید، مطالب خوبی بهدست خواهید آورد. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: ذهن، محلِ علم به موجودات است، مگر میشود مادی باشد؟ در حالیکه ظرف و مظروف همواره از یک سنخ هستند. موفق باشید
بگذارید در جمع از 'من' بگویم منی که خود را مدیون انقلاب اسلامی میدانم و بخداوندی خدا از اول عمر هیچ نبودم مگر آنکه محبت های خدا و اولیاء خدا مرا با انقلاب اسلامی (چه آگاها و چه ناآگاه) قدم قدم راه برد و چه شب هایی که از میزان رنجش و خامی روح و پوچی زمانه ای که از شکم آن روح مخدوش مرده و سیاهِ مغرور بودم رنج بردم و چه روزهایی که میگفتم چرا باز پس روز شد، و هرکجای این دنیا قدم میگذاشتم جز رنج و جز احساساتِ پوچ و یا حتی خوبِ اسلامی اما سطحی نمیافتم و در خود رنجی را که بعدا فهمیدم رنج دوری از عوالم مختلف جانیست که هنوز به جای درست خود نرسیده بود. هیچ وقت نتوانستم هیچ انتخابی شبیه انتخابات تمام مردم دنیا بکنم و از این رو مرا نا امید میخواندند و اگر کسی دستم را میخواست بگیرد و به سمت خود ببرد بسیار نمیپذیرفتم و اگر کمی با آن قدم بر میداشتم بسرعت پایان پوچش را میدیدم؛ در خانه اما با خانواده ای روبرو بودم که انقلابی بود اما هنوز بشر جدید را آنطور که باید نمیتوانست بفهمد (که البته این بجز محبت های آنهاست که به توان خود بر من داشتند و امیدوارِ جدی ام که خدا به آنها حیات بزرگ طیبه ای عطا می کنند انشاء الله) پس در آن هم غربت داشتم و بیشترین غربت نزد خودم بود! گاها آنقدر امید را دور میدیدم که به سرگرمی هایی چون موسیقی و فیلم پناه میبردم تا ببینم میتوانم منی پیدا کنم تا با آن ادامه دهم؟ خیر همه چیز کم و همه چیز را نمیخواستم اما امیدی قاطع که نمیدانم از کجا مرا به ادامه دادن میکشاند تا خودم را نکشم. به هر حال بزرگ تر شدم فهمیدم انقلاب اسلامی چیزیست که هرچه امروز می گویند کم آن است و من تاب کم امروز را نداشتم پس خود را بکلی تقدیم آن کردم ببینم چیزی در آن هست؟ بود، خوب هم بود هرچند هنوز نمیفهمیدمش پس از این زندگی ام عوض شد و دیگر بیشتر با جدیت از زندگی عوام فاصله گرفتم و راهی که باید را درش قرار گرفتم امروز ای مسلمانان والله بدنبال نا امیدی ام به دنبال کفری هستم که از زمین تا تمام آسمانها را فرا گیرد این کفر را در نهایت درجات ایمانی انقلاب اسلامی خواستارم بعد از آنکه فهمیدم «من» هرچه خواستم من نبودم و خدای انقلاب اسلامی بوده است، بعد از آنکه رنج های جوانانی را میبینم که به سختی بدنبال زندگی توحیدی هستند اما در فراغ آنند و گریه ام را در می آورد که با این کفر بدانم وای بر منی که دوست دارِ آنهایم بس ناتوان و دروغ گویی بیش نیستم. بعد از آن کفر اساسی بایدم که والله کافری از این همه نور و بالحق زیستنی که «من» در خود حس می کنم خواهشیست که عاجزانه از خدا! خدایی که منِ عاجز ناتوانم برای خود دعایی از نزدش برای آن امر شدنم هم بخواهم. خدایی که خود، خود است و نه من داعی و او مستجاب کننده. آه این خواهش چه بسیار دور و چه غیر قابل تصرف و غیر قابل فهم و غیر قابل رسیدن برای چون منی که با لگد باید آنرا از آن آروزو هم بیرون بیندازند. در جمع همه شما من خاری پست و ذلیلی آشکار و ناتوانی هستم که حتی دلهای شما اگر بیچارگی اش به غم مبتلا می شود. که ای خدا بس است رنج های بیکران، بس از ادعاها، بس است بهشت، بس است جهنم، بس است خوبی و بدیهای من و بس است من... به خداوندی خدا که اگر کسی جانش را فدای این اسلامِ انقلاب حضرت روح الله کند و تشنه زار باشد دیوانگی اورا فرا میگیرد که از سرِ عشقیست که مانند ندارد و چنان سختی هم میکشد که عین زندگیست و چنان زندگی میکند که برترین آدم های تمام تواریخ خلقت نکرده اند. من نمیتوانم بگویم بیایید و بچشید چون ناتوانم اما خود از خدای خودتان گمشده خودتان را بخواهید هرکجا بودید و کجا دوست داشتید بگردید اما قانع؟ هیچ وقت نشوید. خدا نگه دارتان.
باسمه تعالی: سلام علیکم: آری! حقیقتاً همین است که میفرمایید. اگر بخواهم قصه سرگردانی خود را عرض کنم که با حضرت امام و انقلاب اسلامی بالاخره این سرِ سرگردان تا حدّی به سامان آمد، باید مقاله «ای امام» را که قصه پریروز و دیروز و امروزِ بنده میباشد، ذیلاً خدمتتان تقدیم نمایم. موفق باشید
در مقاله «ای امام» در آنجا قصه روح جوانی است که در فضای تاریخ پوچیها، نه میتواند تسلیم آنهمه پوچی شود، هرچند که گویا دارد تسلیم میشود؛ و نه راهی را مییابد که از آن سردی و مرگ نجات یابد. تا اینکه قاصدک خبری از حضور تاریخی امام خمینی آورد. مقاله «ای امام» داستان چنین حضور و گرمایی است که به جوانی مثل بنده از طریق حضرت امام رسید . قصه جوانی که راه طولانی پوچیها را تا رسیدن به خورشید امیدبخشِ امام طی کرده.
ای امام!
بسم الله الرّحمن الرّحيم
«هميشه با بصيرت و با چشماني باز به دشمنان خيره شويد وآنها را آرام نگذاريد وگرنه آرامتان نميگذارند».[1]
در فروردين سال 1368 بود كه امامخميني «رضواناللهتعالیعلیه» در پيام خود، نكتهی فوق را گوشزد نمودند. اين نوشتار دردِ دلي است با ایشان و در رابطه با آن نکته که فرمودند، تا از اين طريق جايگاه روحي خود و نسلی را که با بنده در قبل و بعد از انقلاب معاصر بودند زمزمه کنم. نوشتن این مقاله به جهت آنكه قصّة دل بود، كمي طول كشيد كه متأسفانه با چهاردهم خرداد آن سال و رحلت آن عزيز روبهرو شد، رحلتی كه آتش به جان همهی ما زد و با همان جانِ آتشگرفته نوشتن ادامه يافت و گويا بيشتر به خود آمده بودم كه امام چه بود و در آن حال به ناتواني قلم براي ارائهی آنچه در سينه است بيشتر پي بردم.
آنچه در روبهروي خود داريد، دلنوشته و نالهی قلمي است كه گفتنيهاي زيادي در رابطه با ظهور امام«رضواناللهتعالیعلیه» در زندگي خود و مردم كشورش دارد، ولي حتماً عذر بنده را میپذیرید كه گفتنِ آنچه جان و دل بدان رسيده ممكن نيست، ولي با اینهمه شما سعي كنيد به بهانهی خواندن اين نوشته، نانوشتهها را نیز بخوانيد، نانوشتههايي كه پس از خواندن اين سطور، از قلب خود ميشنويد. چگونه میتوان شرایطی را توصیف کرد که با حاکمیت فرهنگ مدرنیته افقهای زندگی را از هر طرف تیره و تار نمود، شرایطی که همه در حال جانکندن بودیم، همهی تلاش من آن است که آن جانکندنها را توصیف کنم.
انعكاس وَجه آرماني
اي امام! ما بيش از آنكه به سوگ تو نشسته باشيم، در ضمير خود يافتيم كه از رویارویی با تمنّای بزرگ خود محروم شدیم. ما درواقع خودِ حقيقي و اصلِ اصيل خود را كه تو انعكاس وَجه آرماني آن بودي، از دست داديم.
قبلاً بيگانه را خودْ پنداشته بوديم و خود را نچشيده بوديم، و تازه داشتيم با دستزدن به دامان تو، خود را مييافتيم كه ناگهان دامن از دست ما كشيدي.
به خود آمديم، راستي چه بود؟! چه هست؟ چه بايد باشد؟
به خود آمديم كه راستي چه بود؟!
در سالهاي تختهبندي خواب، «مرگ» برايمان رهايي و آزادي بود. آري در آن روزهاي سياه؛ «مرگ» آرزوي بلندي شده بود كه ميخوانديم و نمييافتيم.
امروز كه ميتوانيم سرشار از زندگي باشيم، از آن خفتن سخت دلهره داريم. بر آن خيرهخيره مينگريم كه دوباره بر ما حمله نكند، دیروز به خفتن عشق ميورزيديم و امروز آن را دشمن ميداريم و به ادامهدادنی دل بستهایم که هر روزش بهتر از دیروز است، تو ما را با انبیاء و اولیاء همتاریخ کردی.
راستي آنهايي كه زندگي را ميشناسند، چگونه آنهمه خفتن را - که بیرونافتادگی از تاریخ نور بود- دشمن ندارند؟
ديروز؛ زندگي، قطار روزهاي مسخره و يكنواختي بود كه با زوزهی مرگ به گورستان ميرفت و امروز تو زندگي را طوري معني كردي كه زندگي، رودخانههای حيات را در رگهايمان جاری کرده و به پريدن از زشتيها و پرواز به سوی خوبیها دعوتمان مينمايد. افقی را بر ما گشودی که همهی امیدها یکجا در عمق جان ما جای گرفت و راستی زندگی با اینهمه امید و امیدواری چه لطف بزرگی است.
پوچي چقدر آزاردهنده بود
آن روزها، زندگي مرور شكنجه بود و پليدي، ديدنِ آنهمه زشتي و پلشتي و نامردي، و «حقيقت» ستارهاي بود كه انبوه سياهي حتّي سوسويش را از ما ربوده بود، و هر قدمي، عفونتِ حياتِ راكد روزمرّگي بود و پوچي، راستي كه پوچي چقدر آزاردهنده بود. راستي كه پوچي چقدر آزار دهنده بود.
امروز؛ زندگي هميشه آبستن لحظههاست. لحظههايي كه زيبايي خواهند زاييد، لحظههایی که غذای جان است، هرچند نفس امّاره از آن کراهت دارد.
پيش از اين؛ زندگي كويرِ همهجا كشيده بود كه نابودي حياتمان را فرياد ميكشيد و هيچ لالهاي از انسانيت در آن امكان سبزشدن نداشت، ما به نان خواستن و نام جستن گرفتار بوديم و از آن حيات برينِ روحاني، كه تو به ما معرفي كردي، غافل بودیم. تو متذكر پنجرههاي حيات معنوي گشتي و فهميديم چگونه خودمان مأمور به بندکشیدن خود بوديم.
پيش از اين؛ دنيا سراسر، زندان بود و گور، خانهی موعود، و اصلاً از زندگي چيزي نميفهميديم جز يك غروب سرد و ساكن، وامروز حياتي كه تو به ما معرفي كردي، وسعت بيمرزي است كه ديوار نميشناسد، و تا عمق فراخناي روحمان بلند شده و تا پشت قلّههاي حيات معنوي سركشيده و كنگرههاي غيب را نظاره ميكند و به تماشای مددهای الهی نشسته است.
راستی اگر انقلاب اسلامی به وقوع نپیوسته بود چهکسی باور میکرد ملائکةُالله در تدبیر امور، اینهمه فعّالانه در صحنهاند.
پيش از اين؛ بيزار از آنچه بود و نااميد از آنچه بايد ميبود. مرگ را ميخوانديم و نمييافتيم، هر چند همة حياتمان مرگ شده بود، و امروز، خشنود از آنچه بايد و هست و ناخشنود از آنچه هست و نبايد، و اميدوار لحظههاي آبستن، كه بيشك حیات موعود را خواهد زاد، هرچند چشمهاي عادتكرده به مرگ، آن را به رسميت نشناسد و به ستیز با آن بهپا خیزند.
آري؛ اگر امروز از خفتن و غفلت ميگريزيم و عطشِ چشمهايمان به خواب را، به چيزي نميگيريم، و از هيبت خارِ كنار گل، دلخوني به خود راه نميدهيم، زيراكه نسبت به صدای زوزهی مرگِ انسانيت در پشت پرچينهاي خراب نميتوانيم گوش بربنديم و آرام بخوابيم.
چه غروب سردي بود!
اي برادر! بگذار تا قدري از روزگاری که بر اين قريه گذشت براي تو بگويم، شايد جوانيات نگذاشته از آن باخبر شوي و شايد مرور زمان از يادت برده و فراموش كرده باشي كه در چه غروبِ سردي بهسر ميبرديم، شاید جوانیات امکان احساس آن غروب را به تو نداده.
اي برادر! دزدان كه آمدند تا غارتمان كنند! آري تا غارتمان كنند، امّا نه فقط زمين و نفت ما را بدزدند، بلكه «خودمان» را، يعني هويت اسلاميمان را بربایند. تو كجا بودي؟ ما كجا بوديم؟ اصلاً همهمان كجا بوديم؟ مگر اسم آن بودن را ميتوان «بودن» گذاشت؟
مگر نه نيمي در خواب و نيمي در گور بوديم كه همهمان را بردند و هیچ صداي اعتراضی برنخاست؟ در آن هنگامهها اگر ما از داشتههامان بيخبر بوديم، دشمن آگاهي كامل داشت، ارزشهامان را ميشناخت و راز ماندگاري ديرپايمان را ميدانست و خوب باخبر بود كه چگونه در چشمة پايانناپذير و هميشه جوشان فرهنگ اسلامي آسيبناپذير میشديم.
از نقطهضعفي كه بايد بگذرد بيخبر نبود و همچنان انتظار كشيد تا بر دامن خواب، هوشياري نيرومندمان را بر زمین بگذاريم، تا از گذرگاه غفلت و خفتنِ ما بگذرد و قلّهی كهنِ نفوذ ناپذيرمان را تسليم تباهي كند، و نقطهی آسيبپذير، خفتن بود و غفلت، چشمان بازی که باید همچنان به دشمن خيره میشد، آرامآرام به خواب رفت و دشمنيِ دشمن فراموش شد با اینکه نسیم وَحی بر گوش جان ما خوانده شده بود.
«لايَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا»[2] مشركان، پيوسته با شما مى جنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند.
آري؛ روزگارِ اين قريه به آنجا كشيد كه دشمن پيروزي يافت و تباهي آغاز شد، و ما نيمي در گور و نيمي در خواب، يا در گورستانِ كينهی اين برادر، و يا در سنگستانِ تهمت به آن برادر، خفته و مرده بوديم و دشمن بيخواب و بيمرگ، ما را نظاره ميكرد.
سالهاست كه به آن تباهي عادت كردهايم، حتّي فراموش كردهايم كه دزدان چه ربودهاند، تا بر باز ستاندنش همّت كنيم. لذا آن پیر فرزانه فرمود: ما هنوز اول راه هستیم.
چشمبستن چرا؟
اي برادر! اينان كه در چنين شرايطي آسوده ميخوابند، اصلاً زندگي را نميشناسند، تا نگران ربودن آن باشند، چه رسد بخواهند به زندگیِ ربودهشده باز گردند. اينان با چنين خفتني مرگ را تمرين ميكنند، در حالي كه زندگان مسئوليت زندهبودن را بر دوش دارند.
نميتوان زنده بود و حركتي براي انتخابكردن زندگی نداشت. زیرا: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَة»[3] هركس در گرو آن چيزي است كه انتخاب ميكند، پس زنده بودن و انتخاب نكردن محال است، و انتخاب كردن و مسئول انتخابهاي خود نبودن نيز بيمعنا است. اينك اگر مدّعي زنده بودنيم، چشم گشودن و ديدن را ناگزيريم، و مسلّم در برابر امواجي كه بر نگاهمان ميگذرد مسئوليم. چشم بستن، نه نجاتدهنده است و نه آرامشبخش، و فقط پشيماني را دو برابر ميكند.
مگر نه اينكه در كنار هر گُلي، خاري لنگر انداخته تا بُزدلان از ترس خار براي هميشه از گُل محروم شوند و كابوس ترس از خار، غذاي جانشان شود و نتوانند به گُل فكر كنند. پس چگونه به بهانههاي واهي، خود را بر اين موج بلند انسانيت که تا سقف آسمان غیب پرکشیده، نيفكنيم و امام خود را در تاريخ تنها گذاريم و خود را بدون هيچ دست و پايي در مرداب روزمرّگيها رها کنیم. نسیم وَحی بر جانها چنین میسراید که: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَكُمْ»[4] و البته شما را مى آزماييم تا مجاهدان و شكيبايان شما را باز شناسانيم و گزارشهاى [مربوطبه] شما را رسيدگى كنيم.
اي برادر! آيا ميداني پيش از اين بر ما چه گذشت؟ بگذار بگويم كه شايد جوانيات نگذاشته از آن باخبر شوي و شايد مرور زمان از يادت برده و شاید جوانیات امکان احساس آن غروب سراسر سرد و پوچ را به تو نداده.
ديروز
چشم كه ميگشوديم، زشتي و نامردي وجودمان را ميشكست و آنچنان ديرپا بود كه اميد نوجوانیمان به نااميديِ بزرگ مبدّل ميشد، بيانتظار فردا، كه نه فردا، بل امروزي زشت و سياه و بيرحم بود.
از عمق جان چشم میبستيم كه بيارميم. و از همهی نامرديها روی برگردانديم، امّا چشمبستن؛ آرميدن نبود، مرگي بود در انتظار مرگي عميقتر.
چشم بستيم و خواب را آرزو كرديم. درست همچون محكوم به اعدامي كه ميخواهد بخوابد و تمامي اميدش اين است كه با خوابي سنگين از وحشت مرگ آسوده بگذرد، زيرا بيداري، رودررويي با دنيايي بود پر از نفرت و نفرين، و خواب براي دورشدن و از يادبردن و چشيدن مرگي كوتاه.
ای کاش میتوانستم بگویم بر ما چه میگذشت؟! ای کاش معنی پوچی را میفهمیدی! چگونه میتوان به کسی که مرگ را نچشیده از احساس مرگ سخن گفت. بشکنی ای قلم که چقدر در ترسیم آن پوچی، ناتوانی.
امروز
تو كجا باور ميكني بر ما چه گذشت؟ امروز، از قفسهاي زرّينِ رفاهِ دروغين پر كشيدهايم و به دشتها رسيدهايم و اكنون با سبزههاست كه ميروييم و با شكوفههاست كه ميشكفيم و با حضور در جبهه نور که میخواهد از غربِ سرد و سیاه بگذرد، زندگي در دستهامان در حال بارورشدن است و با چنین احساسی است که میتوان انحرافها را دید و بر سر آن فریاد کشید.
ديروز، آيندهگراي شكستخوردهای بوديم كه آرامشِ بعد از مرگ را آرزو ميكرديم، پیش خود میگفتیم: بگذار همهچيز نابود شود، ببينيم چه ميشود، و به سرنوشتي تن داده بوديم كه پوچی؛ دردي هميشگي را بر پيشانيمان نوشته بود و امروز، واقعگرايي هستيم كه بر واقعيتها چشم نبستهايم ولي با اینهمه از امکانات انسانی که با انقلاب اسلامی فراهم شده، بیخبر نیستیم و تا نهایت ِ دشتِ انسانیت پرواز خواهيم كرد، و واي بر ما اگر به بهانههای واهی از پریدن بهسوی وعدهی موعود شانه خالی کنیم.
ای امید که از فریبها خود را آزاد کردهای! چقدر دوستداشتنی هستی.
اي امام! تو اميدواري را نهادينه كردي، با تو امكان پرواز فراهم شد.
ديروز، با غروري پلنگوار، بدون درك امكانات به ماه ميپريديم و در درّهی غرورِ نزديكي به دروازه تمدّن غربی، پريشان و متلاشي ميشديم، و امروز با خلق امكانات ميتوان بر بال خود تكيه زد و اعتياد ديرينهی بيگانه از خود بودن، و بيگانه را خود انگاشتن، را شكست. من نميگويم آنچه شدني است، شده است، ميگويم روزگارِ بهبارنشستنش بهپا شده، بايد مواظب بود آن را از ما نربايند و ما را در خود ادغام کنند.
ديروز، مرگِ انسانيت خود را، زندگی پنداشته و به آن عادت كرده بوديم و امروز، فساد را مرگ ميشناسيم و از اعتياد به آن نوع زندگی كه ديروز بر ما رفته است، در فشاريم، ولي مصمّم به ترك آن هستیم تا باز با زندگی آسمانی آشنا شویم و بتوانیم با زمین اُنس بگیریم.
اميدِ طلوع مرده بود
نميدانم باور داري آن روزها، همهجا غروب بود و در چشمانمان خورشيد به خسوف گراييده بود و اميد طلوع در خشك گونههايمان مرده بود؟ باور میکنی در خاموشي روز، ما نيز به مرور خاموش ميشديم و با روز پايان ميگرفتيم، پایانی بیآغاز؟
نميدانم باور خواهي كرد كه در آن غروبستان، طلوع را از ياد ميبرديم و به تماشاي غروب مَردان آمده بوديم، نه به نجاتشان.
با كولهبارهای سنگين بر دوش و اشكهاي خشكيده در چشم و با دردي آماسكرده در قلب، به غروب ميرفتيم و همهچيز با ما و در وجدان ما سياه ميشد و ميمرد.
در جان خود داشتيم خاموش ميشديم و به آخرين طلوع - كه شايد اصلاً نبود، چراكه آن طلوع را در آن غروب چشيده بوديم- آري به آخرين طلوع ميانديشيديم تا غروب كردن انسانيت را، يعني غروب كردن خودمان را آسان كرده باشيم، و فكر ميكرديم چه تماممان خواهد كرد.
خورشيد از غروب بالا آمد
داشتيم به مرگ رضايت ميداديم، و زمين ما را به درون خود ميكشيد و چون سگي اين پاره استخوانها را ميجويد و ميبلعيد. داشتيم در غروبِِ همه امیدهای انسانی فرو میرفتیم که صدایی از جنس صداهای دیگر، صداي پيرمردي آشنا از جنس صداي دوردستهاي 15خرداد سال 1342 به گوشمان رسید. گفتيم: چيزي نيست، این آخرين طلوع به غروبمان ميخواند. ما دیگر داشتيم به غروب همه امیدهای انسانی خود فرو ميرفتيم که طنين صداي او غروب را پر كرد، ولي انگار ما ديگر تن به مرگ داده بوديم و جز صداي گشودهشدن دهان خاك و جويدهشدنِ همه امیدهای انسانی، صدايي را نميخواستيم بشنويم. اصلاً به صداهاي سرد و سراسر پوچ عادت كرده بوديم؛ داشتيم غروب ميكرديم و خاك ما را ميبلعيد، كه ديديم خورشيدي در دل غروب بالا ميآيد، گفتيم: نه؛ اين همان آفتاب است كه دارد ميميرد- مگر طلوع و غروب در نهايت همانند نيستند؟- خواستيم اميدوار شويم، پيش خود گفتيم: اميدواري در پايان، مردن را سنگينتر ميكند، اميد را برانيم و مرگِ تسكيندهنده را بپذيريم.
گفتيم: چشم ببنديم تا غروبي كه اميد طلوع را در ما انگيخته، كامل شود و شب، مرگ را بشارتمان دهد.
پلكهايمان گرم شد!
چشم بستيم و به شبي انديشيديم كه بايد پشت پلكهايمان ميبود، كه ديديم نه! پلكهايمان گرم شد، گفتيم: اين مرگ است كه بر پلكهايمان ميگذرد و پايان را بشارت ميدهد، پلكهايمان داغ شد! گفتيم: اينك آرامش مرگ. پلكهايمان سوخت، خواستيم بگوييم: نفرين بر مرگ راحتكننده كه اين همه رنجآور است، كه ديديم طلوع! كه ديديم آفتاب! كه ديديم روز!
تو كجا بودي در آن غروب اميدزا، من چگونه آن را توصیف کنم؟!
گفتيم: نه، ديوانگي است، طلوع در غروب ممكن نيست و همچنان بين يأس و اميد دست و پا ميزديم، چشم گشوديم، خيره شديم، هراسان نظاره كرديم، ديديم آري اين بار بهواقع خورشيد طلوع كرد، درست در انتهاي روز كه همه چيز داشت تمام ميشد، خورشيد تابيدن را شروع كرد و هر خانهاي نوري از آن گرفت، و نورِ «الله اكبر- خميني رهبر» از پنجره هر دلي به بيرون ميتابيد. گفتيم: اينهمه خورشيد!
آنچنان ظلمات دوران غربزدگی در مغز استخوانمان فرو رفته بود که باز باورمان نمیشد، فكر كرديم اين خاصيت مرگ است، پايان دنياست. در پايان، دنيا پر از آتش ميشود و هر چه هست را ميسوزاند. اين همان آتش پايان است و ما داريم ميسوزيم. خورشيدي نيست، ناله و فغان مرگ است. يك شورش كور و مذبوحانه است تا همهچيز به نفع تاريكي تمام شود. چشم بستيم و گفتيم: تمام!
صدايي محمّد وار
امّا آن صدا در ما انقلابي بر پا ساخت، مثل صدايي كه بر موسي(ع) در طور و بر محمّد(ص) در حراء ريخت، كه «تَعالَوْا»؛ بيا و بالا بيا... و ما بيآنكه ياراي اميدوارشدن داشته باشيم، از وحشت آكنده بوديم، گفته بوديم، يا داشتيم ميگفتيم: اين مرگ است كه ميوزد و اين ماييم، لقمهاي در دهان گرگ هميشه آدمها، مثل همه اعتراضهاي بيهدف.
دوباره چشم بستيم، و اينبار ما بوديم كه مرگ را صدا ميزديم چون او را پذيرفته و به آن عادت كرده بوديم. كه صدايي مثل صدايي در طور، مثل صدايي در حراء، ما را خواند، به قيام خواند؛ اما نه قیامی پلنگوار بر ستارگان، كه محّمدوار بر بتانِ پليد روزگار و شوريدن بر هر آنچه غير انساني است.
تمام باغهاي جهان در ما سبز شد
صدا بر ما باريدن گرفت و ما رها شديم. از دست يأس و از دست ترس، از خاك جدا شديم، و خاك از ما دور ميشد، راه پرواز به سوی آسمان در حال گشودن بود و آن صدا همچنان ميخواند، از نجف، از پاريس، نامهاي بعد از نامهاي، رهنمودي بعد از رهنمودي، اعلاميهاي بعد از اعلاميهاي... به برخواستنمان ميخواند، به رهايي از قيد همهچيز جز حق. ديديم وه!! بهارِ تاریخیمان وزيدن گرفت و تمام باغهاي دنیای اولیاء الهی در ما سبز شدند، جوانه زدند، در حال شکفتن و بهبار نشستناند و تاریخ جدیدی به پیش رویمان گشوده شد. با ناباوريِ تمام، امیدوار شدیم در حالی که همه سرمایهی انسانیمان در حال پوچشدن بود، آیا باز ميشود زنده بود و دوباره معني زندگي را در آغوش خدا تجربه كرد؟ و بدين شكل ظلمت روزگار شكاف برداشت.
تابِ چشمبستنمان نماند. چشم گشوديم و ديديم كه نه در خاك، كه بر خاكيم، و آفتاب از همهسو ميرويد و ميبارد و آن صدا، ما را در وسعت چشمانش پناه داد، و اميد زندگي به اهل زمين برگشت.
تولّدي ديگر، و زادهشدني نو! از درون خود مهر و عشق ریشهداری را به آن صدا احساس کردیم. اصلاً او آشنايي بود گمشده. به مهرش نشستيم، مهر او خورشيدي شد در جانمان، در چشمهی مهر او چرك و خون سالهاي درد و تنهايي و مرگ را شستيم و عريانيمان را با تن پوشي از ارادت و اطاعت از او پوشانديم، و آهسته و آهسته داشتيم انسان و دنياي حقيقي انسانيت را مييافتيم. به ما گفته بودند مدرنيته پايان تاريخ است و بشر در آن به تماميت خود رسيده است و راه دیگری نیست، و ما نيز پذيرفته بوديم. و نیز به ما قبولانده بودند ديگر خدا با انسانها سخن نميگويد و بايد در ظلمتكدهی فرهنگ مدرنيته همهی اميدهاي بلند انساني را دفن كنيم و به بدترين مرگ، آري اي برادر به بدترين مرگ تن دهيم ولی آن صدا ما را به حيات، آن هم حياتي كه در سينهی پيامبران جستجو میكرديم، خواند.
ديگر پس از آن، ما با او بوديم و آسودن در زير سايهی آن بيد كهن، كه متذكر سايهی آرامش دیانت بود و عبودیت، سايه به سايه او ميرفتيم. باز هم دروغ بود و نيرنگ، سود بود و سرمايه، و دندان نمودن و انسان دريدن، ولي ديگر ما در آن غروب به سر نميبريم. دعوت او دعوتي بود به اميد و زندگي و انسانماندن. او چشم ما را به آبهای زلال باز کرد و نگاهمان را از مردابي كه ميبلعيدمان و ما ناخودآگاه به سوي آن قدم ميگذاشتيم، رهانيد.
اي امام! تو انسانيت را به ما نمودي و امكانهاي سالم انساني را و بصيرتِ شناختِ انحراف را.
اينك چگونه ميتوانيم چشم بر هم گذاريم و به خفتن و غفلت رضايت دهيم و از غروب مرگبار ديروزين نهراسيم؟! در آخرین کلامات به ما گفتی: «هميشه با بصيرت و با چشماني باز به دشمنان خيره شويد وآنها را آرام نگذاريد و گرنه آرامتان نميگذارند» و ما عهد کردهایم همهی زندگی را به پای این سخن بهپایان بریم و راه رسیدن به عالَم قدس را از این طریق بر جان خود بگشاییم.
ما را سرِ خفتن نيست
چنين است كه چشمانمان در عطش يك قطره خواب ميسوزد، امّا ما را سر خفتن نيست، بيدار ميمانيم و به زوزهی گرگهايي گوش ميدهيم كه با خشم منتظرند و بر چهره شب ناخن ميكشند تا در خوابِ دوبارهمان، دوباره بر ما حمله كنند.
بيدار ميمانيم، چون تمام زندگيمان در خواب گذشت، و طعم آلودهی خواب هنوز از مزاقمان پاك نشده. اكنون از يك لحظه چشم بستن نيز ميهراسيم، كه هر چشمبستن، بيخبر گذشتن از كنار چشمهی هدايتي است كه تو جارياش كردي و بيتفاوت از كنار اين انقلاب الهي گذشتن، غافلشدن از شبيخوني است كه دشمنِ بيدار، منتظر آن است. بيدار ميمانيم تا دشمن قدّار را مأيوسانه به خستگي و یأس بكشانيم و در این راستا زندگيِ خود را معني بخشيم.
بيدار ميمانيم، زيرا چگونه ميتوان از انقلابی که هديهی خدا است در اين قرن به ملّت مسلمان، پاسداري نكرد؟!
آيا ميشود راز ماندگاريمان را، رها كنيم و به خواب، رضايت دهيم؟
اي امام! هر چه در لابهلاي كلامت مينگريم، راه گمشدهی انسان سرگشتهی قرن را مييابيم، تو در عصري كه بشر بيش از هميشه به هدايت اسلامي نياز داشت، با سخنات و زندگيات مفسر اسلام و هدايت گشتي.
فتح قلههاي آيندهی تاريخ
اي امام! تو به ما درس صحيح زندگيكردن دادي و تا تو را شاگردي ميكنيم، زندهايم، از خود انقلابي به جاي گذاشتي كه خورشيدي است در شب تاريك و يخزده اين قرن.
تو رمز و راز حيات آسمانی و عزّت زمینی را بر جاي گذاردي، حال از خدايت بخواه تا بتوانيم از آن پاسداري كنيم.
ما خوب فهميدهايم كه اگر ميخواهيم شور و شوق زندگي در ما فرو ننشيند بايد دست در آغوش انقلاب اسلامی، همه قلههاي آينده تاريخ را فتح كرد.
اي امام! هر چه زمان بگذرد بيشتر معلوم ميشود كه چه بانگي زير اين آسمان به صدا درآوردي، سالهاي سال بايد بگذرد تا پژواك اين بانگ در فضاي فرهنگ بشري بپيچد و اثراتش پی در پی به گوش بشريت برسد. اكنون پژواک آن صدا شروع شده و خانه کفر و استکبار را به لرزه انداخته، اين طور نيست؟
وقتی به ما گفتي: «هميشه با بصيرت و با چشماني باز به دشمنان خيره شويد وآنها را آرام نگذاريد و گرنه آرامتان نميگذارند»؛ هرچه گفتنی بود، گفتی.
بسيار تلاش ميكنم تا معني آن را بفهمم و نيز بسيار تلاش ميكنم تا آن را عمل كنم، آنچه مرا در اين راه پايدار نگه ميدارد، سوزِ فراق توست كه عجيب تصمیمساز و عزمآفرین است، مثل اشک بر حسين«علیهالسلام».
هر پگاه از فراق آن خورشید داغ در صحن سینه مهمان است
در عزای تو ای بهار سپید تا ابد چشم لاله گریان است
«والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته»
[1] - امامخميني«رضواناللهتعالیعلیه»، در آخرين پيام 2/1/68.
[2] - سوره بقره، آیهی 217.
[3] - سوره مدّثر، آیهی 38.
[4] - سوره محمد(ص)، آیهی 31.
با سلام برای این مرتبه از حضور! انقلاب اسلامی قطعا متوجه زمانه تاریک هستید و معنای حضور انقلاب را میدانید و خوب از رنج مردم خبر دارید، یکی از آن رنج ها را به شعر و آهنگی خوانده شده که متن آن را برای شما می آورم به امید آنکه بیشتر و بهتر از زبان رنجهای زمانه خود (که جوانان در اوج آن هستند) خبر دار شویم. بی شک جوانان با شنیدن این آهنگ ها که حرف های خودشان است آنرا فریاد میزنند. ♫ متن ترانه دیوونه ۲ با صدای رضا پیشرو: میدونی، ترس مثِ آتیشه / اگه کنترلش نکنی، میسوزونتت / آره میسوزونتت / من یه دونه اسلحه میخوام / باید با دنیا تسویه کنم / باید برگردم به اصلیِ خودم / باید بکُشم مارای زنگی دورمو / بدم میاد أ تصویر خودم / از مست دیده شدن / از دستگیره شدن / از تصفیه شدن / از وَرچیده شدن / از سنگ چیده شدن / از قصد تیره شدن / دیگه نمیخوام نادون باشم / دوس دارم توو بارون پاشم / کیا دنیای آروم دارن / کیا مث من طاعون دارن / کیا مثِ من آشوب دارن / کدوم احمقایی چارچوب دارن / کیا مثِ من خواب دوس دارن / کیا مث من کابوس دارن / کیا دلهای رنگی دارن / اما واسه بقیه مثل تَه سیگارن / کیا دلهای سنگی دارن / کیا با خدا موندن و نَشتی دارن / کیا حالت منگی دارن / کدوم احمقا دلتنگی دارن / کیا مث من بیمارن / توویِ در دیوارن مث مرد میبازن/ )این دیوونه وجدان داشت دیوونه عشق داشت / این دیوونه حس داشت، اما شده شیطان / این دیوونه ای کاش، این دیوونه ای جان / این دیوونه پیک باز بریز بکن عشق باش!) / حس میکنم دریای حرفم / وقتی رو به روم هست فردایِ بدتر / رفتم روی برفای جنگل / دراز کشیدم چون درد داره قلبم / فهمیدم من اربابِ جنگم / دنیا مُرده مثِ ترسای قبلاً / بذار بمیرم و افسانه تر شم/ بذار همه بفهمن درد داره دردم / من از خودم احترام میخوام / هنوز دارم به اشتباه نیاز / رفتار من مثل جانیاست / دنیا زشته من دل به بازیاش بستم / با من بازی کن بدبخت / با من آشتی کن دربند / منم گاهی خوش خنده ام / نباید باشم چون تُرش کردم / پشت گردن منو زخم کردن / چون تیغ دادم هرکس / امید ساختم أز کرکس / کلی داشتم مصرف / گفتی خوب شو شدم / دویید بازم مقصد / هی رفتم رفتم رفتم / دارم پشت هم گناه میکنم / مردم منو دعا میکنن / هر روز از من سوال میکنن / سرِ حرفام قمار میکنن / اونا منو نمیشناسن / منو قبلاً نمیخواستن / بیا با هم بشیم آهن / جای اینکه بدیم شاهرگ / من امیدم به این چالست / که موضع اش معلومه بریم تا تَهش / ببین مادر من دیوونه ام / بشین باز هم برام دعا کن و بریز باز اشک / فقط به من بدین کاغذ / بر نمیگردم بشین پا در از/ گشتن دنبالِ من هر روز بگیر پا درد / درمونی نیست به این پادزهر/ شیطان توویِ کلیسا هم هست / اونی نیستم که میشناختن / از من بکش بیرون بشین پا حرف / روی دستام یه شیر دارم که هنور قدرت میده به این باور/ فرصت میده به این لاغر/ من دنیای سفید ساختم و سیاه کم داش/ !!!رضا!!! ، میام الان ، رضا!!!! ، میام الان!!!/ من دنیای سفید ساختم و سیاه کم داشت / میخوام فریاد، حتی اگه روم بیاد دریا / میخونم واسه نیازمنداش / میمونم تووی ایران سرباز با ریاضت هاش / اگه دنبال منو حرفامی / خیلی باید هنوز دنبالم بگردی / خیلی/ همیشه مود من خوب نیست / میخوام یه چیزیو بگم / وقتی بارون میاد همه ی پرنده ها دنبالِ سَر پناهن / اما عقاب، بالاتر از ابرا پرواز میکنه / اینو همیشه یادت باشه / من اون جوجه فِنچای سر کوچتون نیستم که رو درختان / همیشه یادت باشه / رضا!!!! رضا!!! رضا!!!!/ اَه ، این غولِ لعنتی همه جا دنبالمه!!!!!/ چون توو خودمه!!!!/ توو خواب، بیداری، توو خلسه!!!!/ هرجا میرم هست!!!/ اگه بکشمش، اگه بکشمش... .و این حدیث از حضرت علی علیه السلام در خطبه ۱۸۷ نهج البلاغه گویای این زمانه بسیار سخت است که فرمودند: (امام علي (ع) درباره وضعيت «آخر الزمان» مى فرمايد: «بايد منتظر گسيختگى پيوندها و روى كارآمدن بى كفايت ها باشيد، و اين، زمانى است كه ضربه شمشير بر مؤمن آسان تر است از يافتن يك درهم حلال، و اين زمانى است كه پاداشِ گيرنده از دهنده بيشتر است! اين امر زماني است كه مست مى شويد بى آنكه شراب خورده باشيد، سوگند مي خوريد بى آنكه مجبور باشيد، دروغ مى گوييد در حالى كه ناچار نيستند، و اين، هنگامى است كه بلاها شما را مى گزد آن گونه كه جهازِ نامناسب شتر، پشت او را مى آزارد، اين رنج چه طولانى است و اين اميدِ رهايى چه دور!».) و این آیه از سوره مبارک حجر گویای زمانه ماست که خدا به جان پیامبرش قسم میخورد و میفرمایند: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿٧٢﴾ [ای پیامبر!] به جان تو سوگند، آنان در مستی خود فرو رفته و سرگردان بودند). این نوشته ها را نوشتم تا عرض شود انقلاب اسلامی خوب میداند جوانان امروز چه میکشند به سبب آنکه خدا و پیامبر اهل بیت میدانند، امید وارم با تاریخ توحیدی که با انقلاب اسلامی به سوی ما آمده است این امید امیدواران رنج ها ترمیم شوند هرچند خدا خود جوابگوی این جوانان مظلوم با عجایبش هستند. ان شاءلله خانواده ها و جوانان و بشر و اجتماع خوب و درست به آرامش تاریخ توحیدی جدید برسیم.
باسمه تعالی: سلام علیکم: همینطور که میفرمایید باید امیدوار بود تا ما با تاریخ توحیدی انقلاب اسلامی از همه آنچه که جهان مدرنیته و استکبار برای بشر پیش آورده از جمله پوچی و نیهیلیسم عبور کنیم. آری! میبینید که این اشعار که تنها چیزی که نیست شعربودن است؛ سراسر حکایت از پوچی و بیمحتوایی و فرار از این پوچی میکند. بهترین راه ورود با جوانانمان اولاً: خوبنشاندادنِ زمانهای است که سراسر انسان را گرفتار نیستانگاری میکند و ثانیاً: انقلاب اسلامی، راهی است برای عبور از آن نیستانگاری و معنابخشیدن به امروز و فردای انسانها. اینجا است که مسیر گفتگو برای همین جوانان نیز باز میشود و اگر دیروزمان بدین امور نپرداختیم، مسائلِ پیشآمده حکایت از آن دارد که در امروز و فردایمان باید بدین امر بپردازیم تا معنای موفقیت، حقیقتاً در جای خود شکل بگیرد و معنا شود در نشاندادنِ انواع پوچیها. مثل زندگی رانتخواران و متحجّرین که آنان نیز صورتهای مختلف پنهانکردن نیستانگاریهای پنهان است. موفق باشید
سلام علیکم خدمت آقای طاهرزاده: بنده سرباز هستم و اوایل خدمت خودم را میگذرانم. حدود سه ماه خدمت هستم. در این سه ماهی که سرباز بودم، تغییرات مثبت زیادی داشتهام. به عنوان مثال فرصت گناه کردن از من گرفته شد و مثلا نمازهایم را مرتب میخوانم که البته همه از لطف خدا بود. ولی مسئلهای ذهن من را درگیر کرده و آن هم این که من در سربازی (که در یگان پاسدار هستم) بیشتر از نماز و بیشتر از گناه نکردن (حداقل گناههایی که انسان به راحتی متوجهشان میشود) کار بیشتری در حین خدمت نمیتوانم انجام بدهم! مثلا وقت نمیکنم قرآن بخوانم یا مستحبی انجام بدهم! حتی گاهی اوقات سر وقت نماز صبح به مشکل بر میخورم. بنابراین چند سوال داشتم. ۱. اول این که در این دو سالی که خواهد آمد، بر فرض این که انشاءالله عمری باشد، اگر نتوانم بیشتر از این کارها (نماز و گناه نکردن) کار دیگری انجام بدهم، آیا در رشد و سیر تکامل خودم دچار خسران نمیشوم؟ مثلا در زندگی عادی میشد کارهای بیشتر انجام داد! آیا در خدمت دچار خسران و عقبافتادگی نخواهم شد!؟ ۲. سوال بعد با توجه به این که خدمت سربازی، اجباری و با اکراه صورت میگیرد و به مدت دو سال در زندگی انسان وقفهای ایجاد میکند، میخواستم بپرسم نظر بزرگان دین راجع به خدمت سربازی در زمانه ما چیست؟ از آنجایی که معنای سربازی با معنای سربازی زمان قدیم تفاوت پیدا کرده و هر سربازی لزوماً خدمتی انجام نمیدهد. نظر بزرگان دین و مراجع تقلید و اساتید اخلاق و همچنین خود شما راجع به این دو سال خدمت اجباری سربازی چیست؟ ۳. و سوال بعدی این که، من در مواقع نماز صبح به دلیل عوض کردن پستهای نگهبانی گاهی اوقات به مشکل بر میخورم. زمانی که پست نگهبانی من مصادف با زمان بین اذان صبح و طلوع خورشید میشود. میخواستم بپرسم که اگر سر پست نگهبانی نماز بخوانم (که مثلا هر کاری غیر از نگهبانی دادن ممنوع است) و با توجه به این که در جای حساسی هم نیستیم و در شهر تهران میباشیم، تکلیفم چیست؟ آیا نباید سر پست نگهبانی نماز بخوانم و بگذارم نمازم قضا شود؟ در این صورت مرتکب گناه میشوم؟ آیا سر پست نگهبانی نماز بخوانم؟ که ممکن است کسی من را در آن حالت ببیند و برایم دردسر شود و در طول خدمت اذیت شوم و اذیتم کنند. با توجه به این که صحبت کردن با بالادستیها و مسئولین مربوطه بیفایده است میخواستم از شما راهنمایی بگیرم. در زمانی که این اتفاق میافتد، تکلیف بنده چیست؟
باسمه تعالی: سلام علیکم: ۱. باقیماندن بر وظیفه در حدّ توان، به خودی خود نوعی بندگی به حساب میآید. ۲. خدمت سربازی یک امر قانونی و اجتماعی است و مثل همه قوانین اجتماعی باید رعایت شود. ۳. شاید بتوان به عنوان واجب الهی، سریعاً نماز صبح را بدونه هرگونه مستحباتی انجام داد. البته در این مورد خوب است که به مرجع تقلید خود رجوع فرمایید. موفق باشید
سلام علیکم: استاد مطالب شما را علاوه بر کانال «مطالب ویژه» در کجاها میتوانم دنبال کنم؟
باسمه تعالی: سلام علیکم: بالاخره دوستان و رفقا هر کدام با ابتکارات خود و نوع نگاهی که دارند، تلاشهایی میکنند. فکر میکنم علاوه بر سایت «لُبّ المیزان»، سری هم به @__serat___ لینک مسقتیم پیج صراط است در اینستاگرام بزنید خوب است. رفقا با سلیقههای خوبی مطالب را تنظیم و در اختیار کاربران قرار میدهند. موفق باشید https://www.instagram.com/invites/contact/?i=1210w7k7i60zk&utm_content=q6lfgk
بسمه تعالی با عرض سلام و خدا قوت خدمت استاد عزیز: استاد بارها در میان مباحث از سید حسین نصر سخن گفته شد آیا ایشان همان شخص مرتبط با فرقه علاویه ومریمیه نیستند؟! چندین مطلب درمورد انحرافات شوان و خود این شخص مطالعه کردم و برایم جای تعجب بود که چرا شما از ایشان مطلب نقل فرمودید. با تشکر
باسمه تعالی: سلام علیکم: آن مطالب را بنده نیز دیدهام. نمیدانم چه اندازه باید به آنها مطمئن بود. ولی در هر حال در نقد غرب امثال آقای سید حسین نصر و آقای فریتیوشوان اثار بسیار ارزشمندی دارا هستند و از این زاویه ما میتوانیم از ایشان و امثال ایشان استفاده کنیم ولی در نسبت خود با انقلاب تفاوت اساسی با جریان سنتگراها داریم از آن جهت که آنان پذیرفتهاند ذیل حاکمیت استکبار برای خود مأوایی بیابند، در حالیکه حیات دینی ما اقتضاء میکند که هیچ جایگاهی برای جهان استکبار قائل نباشیم. موفق باشید
سلام استاد: در یک کانون فرهنگی به عنوان مربی فعالیت میکنم. مخاطبان از سن ابتدایی هستند تا حدود ۱۸ سال. جمعه شب ها همه ی اعضای کانون جمع میشویم و قرآن خونده میشه و بنده مطالبی اخلاقی یا معرفتی میگویم سعی میکنم مطالب شما و یا شهید مطهری و... را ساده کنم و براشون بگم. مسئول اصلی این کانون به من میگوید اینها که تو میگویی تئوری است و فایده نداره باید در قالب بازی مطالب را منتقل کنی آیا این حرف درست است؟ ممنون
باسمه تعالی: سلام علیکم: هر دو کار را باید مدّ نظر داشت. هم باید مخاطبان را متذکر معارفی کرد که عقلشان تغذیه شود و هم باید با مثالزدن از شخصیتهایی که نمونههای خوب فطرت انسانی هستند، ذهن آنها را تغذیه نمود. مثل کتاب «داستان راستان». به همین جهت آن شهید بزرگوار در کنار آن معارف عالیه، به جهت سوزی که در هدایت انسانها داشت و میدانست باید خیال را نیز تغذیه کرد؛ به تألیف کتاب «داستان راستان» میپردازد. موفق باشید.
سلام علیکم استاد: وقت بخیر میخواستم بپرسم برای اینکه نیهیلیسم زمانه ما رو در برنگیره چاره ای جز وارد شدن به عالم علما داریم؟ یعنی ما خودمون نمیتونیم عالمی داشته باشیم که از این جو پوچی بیرون بیاییم. این نوع نگاه و حسی که الان جهان داره به ما میده کاملا ضد اون احساسی هست که عالمان دین میدند. میشه خودمون این عالم و این بهشت رو برا خودمون بسازیم به نوع نگاهمون به جهان بستگی داره یا تصدیق قلبیمون مربوطه یا اقناع عقل؟ اون چیزی که اون عالم رو میسازه چیه؟ ممنون
باسمه تعالی: سلام علیکم: آری! عالَمِ علمای وارسته چون حضرت امام و آیت الله طباطبایی بهترین عالَم برای جهت عبور از انواع پوچیها است و این با حضور در راهی که شهدا مقابل ما قرار دادند به خوبی قابل دریافت است. راستی! شهید محمد معماریان چه دید که در عطش شهادت خود خواست بفهماند در این دوران تا کجا میتوان به ملکوت عالَم نزدیک شد؟! چگونه متوجه شد که آن سفر، آخرین سفر او است و با اصرار زیاد به مادر بزرگوارش فهماند که بعد از آن دیدار به قیامت است؟!! آیا این حکایت از آن ندارد که در صفای انقلاب اسلامی همه آینده در مقابل او گشوده شده بود و در راستای حفظ عزت اسلام به مادرش توصیه کرد: «تنها گریه کند»؟ موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: ۱. منظور از زمین صاف و خالی، جنبه بالقوه نفس ناطقه ما میباشد که با عقاید و اعمال ما بالفعل میگردد 2- مقام بهشت و جهنم به عنوان مرتبهای بالاتر از عالم ماده، همواره موجود است و ما با اعمال خود نسبت خود را با آنها مشخص میکنیم. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: ما را چه غم؟! وقتی وظیفه از ما ساقط شود و در انجام زیارت، به راههایی ورود کنیم که خداوند مقابل ما گشوده است. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: مقام حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» به اعتبار «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» نهتنها در حدّ شهادت بلکه بالاتر از شهادت است و این غیر از شهادت به صورت مستقیم است که برای ائمه «علیهم السلام» پیش آمده. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: اگر بتوانید با حوصله و پشتکار روی دو آیه آخر سوره جاثیه که در کتاب «سوره جاثیه و راز زمینگیری امّتها» بحث شده وقت بگذارید إنشاءالله جواب خود را خواهید گرفت. کتاب روی سایت هست. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: این ها همه لطف شما عزیزان است. آنچه می توانم در مقابل عزیزان عرض کنم یک کلمه بیشتر نیست. احساس بودنی که انسان خود را از همه عالم وسیع تر بداند.
امید است در بستر احساس جاودانگی خود، انتخابهای جاودانهای داشته باشید. زیباترین زندگی و نحوه «وجود»، در «اکنونِ بیکرانه خود بودن» است. چنین «بودنی» را برایتان آرزو میکنم که از همه شرابخانههای دنیا، هستیبخشتر میباشد. هستیِ در عین مستی. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: قبلاً عرض شد که این حالتها تجربههایی است در رابطه با درک تجرد نفس و آن حالت تونلیِ قضیه، تجسم سیر نفس است از جسم به وجهِ تجردی خود. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: إنشاءالله مطالعهی کتاب «جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر» در این مورد به کارتان بیاید. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: شما نامهی ۳۱ نهجالبلاغه را در نظر بگیرید و یا حدیث «یابنالجندب» در تحفالعقول را. مگر اینها آثار مدونی برای شیعیان نیست؟! که حقیقتاً اگر به آن رجوع کنند برای زندگی در این عالم هیچ کسری ندارند. و میبینید که آنطور که باید استفاده نمیشود. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: چیزی در این مورد نمیدانم. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: در حرکت جوهری نظر به وجود و تکوین عالم هستی میشود و موضوع انقلاب اسلامی و یا در مقابل آن استکبار، مربوط به تشریع عالم و در رابطه با اختیار انسان است. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: عموماً نباید به این مسائل از آن طریقها وارد شد، باید با روحیهی توکل و رضایت به تقدیرات الهی، مسائل را دنبال کرد. کتاب «جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر» میتواند متذکر نکاتی در این امر باشد. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: همینطور است که میفرمایید. به همین جهت در رجوع به پیامبر خدا و اولیای معصومین «علیهمالسلام» هم باید متذکر باشیم که خودمان مطرح نشویم. موفق باشید
